تبليغاتX
شعرم همه سوانح اوقات است

به بهانه ی 6-فروردین-1391
و
یک سالگی ام در ۱۰-فروردین ها.

باز هم شد بهار و فروردین
دلخوشیِ خودِ خودم باشد
22شمع خوشگل قرمز
روی کیک تولدم باشد!

برای آنها که صمیمانه تولدم رو باهاشون شریک شدم،به:
جاوید سیفی- نسیم ساعی- مهدی شهابی- لیلا حسین نیا- محدثه خسروی- میترا فرجی- ندا فرشباف و بیتا امیرفر
سالِ بدی گذشت ولی خوشی اش به این بود که مثل پار و پیار نبود،باز بسته شدن جلسات شعرمون،و کلی اتفاق بد وخوب دیگه که هر کدوم الان واسه خودشون خاطره ای شدن خاطره های بد و خاطره های خوب
برای کسی که بیشتر از شعر دوستش دارم:
ساهاشی:او گفت که نگذارم بره
من او را روی صخره،پشت خانه دفن کردم
ویک ابزار فروشی روی آن ساختم
من همیشه با اوناکا بوم(آکیرا کوروساوا،ریش قرمز-1965)

برای غلامحسین ساعدی و طاهره کوزه گرانی با عشق و رشک.

13-اسفند-1340
طاهره ی عزیزم
"بعد از یک هفته بیماری و گریپ سختی که عارض ام شده بود،حالم اندکی جا آمده و میتوانم برایت نامه بنویسم.بیست ودو روز دیگر برای دیدنت خواهم آمد.بعد از دو ماه ونیم انتظار هیچ امیدی بیشتر از این برای ام لذت بخش نیست.امید دیدن تو،همیشه در من بوده،ولی اکنون با اشتیاق بیشتری روزشماری میکنم.
وقتی این نامه به دست تو برسد شانزده یا پانزده روز بیشتر نمانده است.حالا دیگر خواب هایم پر است از لحظه هایی که پیش هم خواهم داشت تمام لحظه های وحشتناکی را که گذرانده ام و حس میکنم همه را به خاطر همان ساعات تحمل میکنم.روز عید یا یک روز قبل در تبریز هستم.واصلا نمی دانم چگونه با چه وسیله ای به تبریز بیایم.سعی میکنم هر چه زودتربیایم.سعی میکنم هرچه زودتر،در همان دقیقه ای که از پادگان آزاد شدم به تبریز بیایم.اگر بلیط گیر آوردم،با هواپیما خودم را به تبریز میرسانم.و درهمان دقیقه ای که وارد شدم،برای تلفن خواهم زد.تو هم مثل من روزها را بشمار،ساعات را حساب کن.منتظرم باش.بایک دنیا اشتیاق به دیدن ات خواهم آمد.
طاهره ام را میبوسم.
غلامحسین ساعدی
درخت من سیب خواهد داد".

نامه ای بود از نامه های جنون آور ساعدی به معشوقش یا به قول خودش دوستش طاهره کوز گرانی این نامه ها دلتنگم میکنه و همینطور نبودنت رو به رخ تمام لحظاتم میکشه

"دلم گرفته شبیه خود غلامحسین
درست مثل زمانی که پیش طاهره نیست"

برای کسانی که هنوز هم با این اوضاع و احوال میشه دوستشون داشت،به:
دوستانم که دوستشان دارم و دوستم دارند.
شبهای اول امسال شبهای پر شعر وشوری بود هرچند بد گذشت ولی خیلی نوشتم،غزلی که با همه ی کم کاریهایش تقدیم شد به ساعدی بزرگ که بیت آخرش سه سطر بالا هست–4پاره ای برای تولد خودم که بند اولش اول پستم بود و غزلی بداهه که تقدیمش کردم به کسی که یک ساله تحملم میکنه و حرفهای دیگر و رازهایی سر به مُهر تر و زخمهایی عمیق تر ودرد که فصل غیر قابل حذف زندگی من است.

***

مثل یک قصه که میرفت به پایان برسد
وصل میرفت که یکباره به هجران برسد

دست تقدیر چنین کرد که در دوری هم
روزگار خوشمان نیز به حرمان برسد

در اتاقت بنشینی وفقط گریه کنی
شیون وناله ی من هم به خیابان برسد

ترسم اینست که آنقدر صدایت بزنم
نامِ زیبای تو در گوش رقیبان برسد

هرنسیمی به درختان نفس صبح آورد
آه من بود که میشد به خدامان برسد

بی تو سردم شده بااینکه بهار آمده است
سردم آنقدر که کم مانده زمستان برسد

قلمم پر شد ازاندوه تو و شعر این شد
به من اندوه تو ای کاش فراوان برسد

ترسم این بود زمانی که کنارم بودی
نکند مثل همین شعر به پایان برسد
.




+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

بسمه٬و سلام.

۲۸آذر ۹۰ بزرگتر شدن نسبت به دیروز و پیرتر تر شدن٬شنیدن حرفها و حس کردن تیزی ها در پشت ات

همه می فهمند و میدانند و میخواهندمـــــی تــــــــــــــــــــــــــرسم از تو!!!

ادبــــــــــــــــــــــیّات٬شعـــــــــــــــــر٬من و با بــــــــــــچه ها!

ادبــــــــــــــــــــیّات٬شعــــــــــــــر٬من و دوستــــــــــام!

ادبـــــــــــــــــیّات٬شعـــــــــــــر٬من و شاعـــــرها!

ادبــــــیّات٬شعـــــر٬من و بیسواد ها!

ادبـــــیّات٬شعــر٬من و نارفیق ها!

ادبیّات٬شعر٬آنها!(بیچاره ادبیّات)

ادبیّات٬شعر٬هیچکس!

ادبیّات وشعر!

-تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل ـ

یاد حرفهای کسی افتادم:

من هیچکس ابن هیچکس ام!

جریانها و حوادث که یکروز را می افتند و یکروز دیگر یکجا تمام میشوند٬میخشکند٬میخشکانندشان!

سه شنبه ها!

کسی که بیش از ۵+۵+۵+۵اینهمه سال تجربه دارد میفهمد حرفم را آرام طوری که به ابّهتش خللی نرسد

میگوید:

بیش از اینهمه ۵+۵+۵ سال بود که تبریز٬تبریزِ عزیز جلسه با این ماهیّت و کیفیت نداشت!

حیف شد مرتضا.

سعی میکنم باور نکنم از تــــــــــــــــــــــــــرس!

بیا راحتتر حرف بزنیم همونطور که وقتی سه شنبه ها رو اجرا میکردیم و با هم حرف میزدیم

سه سال پیش ۱۶ نفر بودیم٬همه شونو به نام توو ذهنم دارم٬در بدترین شرایط  اونجا بودم

فرهنگسرای خاقانی سه شنبه ها ۱۶تا۱۸.یادته که؟؟؟

چشم دوستامون روشن٬همونایی که از بس منو دوس دارن همه جا پشت سرم حرف میزنن!

همونایی از بس بهشون گفتن:

در شعر مپیچ و در فن او

...

شدن این

-قوز بالای قوز  یعنی درد-

 من و عده ای از دوستام (از ذکر نام معذورم) نه سواد داریم نه ادبیّات حالیمان میشه نه میفهمیم

نمی فهمیم که دشمن از دوست نمیشناسیم.ولی تا دلت بخواد تا چش کار میکنه اینجا درخت...ای وای

 نه ببخشید استاد٬سرش بشو٬و فهیم داریم که هم ادبیّات بلدند و هم باسوادند و هم فهیم!

سید مهدی موسوی عزیز نوشته بود که:

همه ی شهر پرفسور بودند

متفکّرترینشان بز بود!

عادت به نوشتن پستهای طولانی ندارم٬چشات حیفه واسه زل زدن به حرفای من!تو دوستمی آخه!

 شعر نوشتم دیشب٬مطلعش اینجوریه:

پشت پاییـــزها چپــر زده ایم٬بیــن ما و بهار فاصله هـــــاست

مثل کوهیم سربلند وخموش٬دردل از دست دوستان گله هاست

***

این یه غزلِ از غزلهایِ شهریورِ٬شهریور سخت والبته تلخ!

 - قبلن تقدیم شده -

***

.

خانه دارد به من میاندیشد٬بی تو این خانه سرد وتکراریست

خانه دارد به من میاندیشد٬من به مرگی که در رگم جاریست

 

اینکه ناچارم از تو دل بکنم٬یا تورا هم به دیگری بدهم

حسرتت از دلم بزرگتر است٬چاره ای نیست!عین ناچاریست

 

مرگم آزار توست می فهمم دوست داری خرابتر باشم

زندگی زجر میدهد من را٬مرگ خوبست دیگر آزاریست

 

روز بیدار باشم و شبها میتوانم به خواب خوش بروم

عاجز از این تسلسلم اما خواب تنها دلیل بیداریست

 

شب دلم میزند به پنجره ها٬میرود تا به آسمان برسد

سقف یا پنجره؟!طناب و سکوت؟!انتخاب٬انتخاب دشواریست

 

زندگی مثل حبس کردن ماست٬توی یک انفرادی بی در

زندگی دارم و ندارم هاست٬دل وامانده در گرفتاریست

 

من وتو میشد از کنار همه مثل بیگانه ها عبور کنیم

خیره در هم شدیم وفهمیدیم٬عشق آغاز خویشتنداریست.

 .

از تایید کامنت های چیز دار-با نامهای مستعار و البته جعلی معذورم

حتا شما دوست عزیز.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

غزل ترکی بی تعارف تقدیم میشود مثل خیلی چیزهای دیگر

هرچند ناقابله

 

 

بو دوورد دووارلاري باخ گور نجه قو جاقلاميشام

هوس ائيي ويرري هريانين دوداقلاميشام

 

سحر اولونجا منه هر گئجه شعيراوخيوب

اوتاق اوتاق دولانیب تك ليکي اياقلاميشام

 

دووارلارا نه غزل لر كي يازميشام سن سيز

عومور بویی اورگیمده غزل وراقلامیشام

 

دووارلارين ديزي اوستونده ياتميشام چوخ واخ

نه چوخلي واخلاراولوب تللرين داراقلاميشام

***

دووار منه سن اولانماز شعييرلريم قورخور

قئیتمه سن گوره سن هر يرين پيچاقلاميشام

 

دووار سن اولمادي آمما بيري آيري دوست تاپديم

دووارلاري اونودوب توپراقي قوجاقلاميشام

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط مرتضی طوسی |

جلسه ی شعر خوانی و کارگروهی نقد وبررسی.

 سه شنبه روزها از ساعت 16در حوزه ی هنری (سینما قدس)

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی

سلام

جلسات شعرخوانی و نقد کارگروهی انجمن سه شنبه ها در محل جدید خود هنوز نفس میکشد.

تبریز٬نرسیده به سه راه راهنمایی٬مجتمع فرهنگی هنری ۲۹بهمن تالار شهید آوینی.

 

.

شروع هرجلسات از ساعت ۱۷خواهد بود.

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

 

سلام و اعتذار

 بعد از ماه ها غیبت و درد سر کشیدن اومدم که شما هم کمی درد سر بکشید

حالم خوبست.احوالم....

خبری نسیت جز اینکه پول گاز را میدهیم٬پول برق جدا!واینکه نفسی میآید و نفسی میرود

اولی ممد حیات و دومی مفرح ذات.

جلسات خاقانی هم شکر خدا و دوستان سر پاست.

چهار پاره هم تقدیم می شود٬مثل خیلی چیزهای دیگر.

.

.

همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد

که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن دارد

"حسین منزوی"

..

.

 

 

همیشه وصل گوارا نیست

که با من عشق نمی سازد

کسی که قافیه هایش را

 به چشمهای تو می بازد

 

به کاهدان زده ای ای دل

به کوه درد و غمت بنگر

که وصل مرهم خوبی نیست

به درد های توام در سر

 

نه وصل نه تو نه من نه عشق

به هیچ چیز دلم خوش نیست

هوای گریه به سر دارم

 هوای خانه ی من ابریست

 

من از تو هیچ نفهمیدم

شبیه فاخته ها از باد

برو که از تو غمی دارم

برو که خانه ی غم آباد

 

همیشه وصل نه ممکن نیست

که با من وتو فراق افتاد

"همیشه عشق به مشتاقان

پیام وصل نخواهد داد"

 

منیکه با تو دلم خوش بود

پس از تو باد بدستم ماند

شبیه فاخته ای بودم

که هر بهار تو را می خواند

 

چقدر شاعرم امشب آه

در آینه تو درخشیدی

در اسمان مه آلودم

هر آینه تو درخشیدی

که ماه نیمه شبم بودی

که خانه ام ز تو روشن بود

چه روزها که بدون تو

تمام درد تو بامن بود

***

هزار سال گذشت انگار

به درد های تو خو کردم

به مو و سوزن مژگانت

چه زخمها که رفو کردم

 

شبانه های من از درد است

که خاطرات دلم از اوست

تمام زخم من از عشق است

ز خون زخمها بنویسم دوست؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

خبر افتتاح کارگروه غزل و جلسات شعر خوانی و نقد.

مکان:خیابان امام خمینی٬جنب موزه آذربایجان٬فرهنگسرای خاقانی.

زمان:سه شنبه ی هر هفته از ساعت۱۶الی ۱۸.

۱.برای مردی تلخ!

این پست تقدیم می شود به دلتنگی های سید مهدی موسوی.

۲.برای شهری که دوستش دارم!

این پست تقدیم می شود به تبریز و همه ی آنهایی که هنوز هم میشود دوستشان داشت.

۳.برای شاعرهای 00:01 به بعد!

این پست تقدیم میشود به شاعرهایی که شب ها با هم گریه می کنیم.

شب سرم روی بالش وحشت

توی تختم جنون و بد خوابی

بدنم تیر می کشد از ترس

زیر نور ضعیف مهتابی

.

.

.

-۱۵پاره از یک ۴پاره-

...

مثل یک اتفاق٬بد افتاد

دردلم شور بود و غوغا بود

حسرت دستهاش را بردم

توی تختم که بهترین جا بود

 

از خیالت نمی شود رد شد

توی ذهنم درون تاریکی

پلکهایم که می پرند به هم

می پری در جنون تاریکی

 

توی یک کادر بسته رفت به من

توی یک کادر بسته در تختم

حسرتت با من است.می گویم:

مادرم٬من چقدر خوشبختم

 

توی یک کادر بسته عاشق شد

دخترک توی خوابها لب داد

پسرک زیر گریه زد ترسید

اتفاقی که پشت سر افتاد

...

پاگرفته است در شبی خسته

دستهایم به سمت پنجره ات

نام من توی بغض ها گم شد

سالها در مسیر حنجره ات

 

سالها عشق٬سالها نفرت

سالها هی حقارت و تکرار

درد دلهای تا ابد با تو

نیمه شبهای تا ابد بیدار

 

از غزل توی چار پاره زدن

روی دفتر به نام عشق و جنون

در حوالی مرگ کز کردن

پا نهادن به تو!به من!به درون...

 

چشم بستن به هرچه و هر چیز

دل نهادن به سبزه ی تر تو

من و پلهای پشت سر ویران

تو و پلهای رو به رو!خر ِتو

 

خسته از دود ودم شدن هرشب

دنج در کنج قهوه خانه زدن

روی یک جفت چشم بی همه چیز

توی هر قهوه خانه چانه زدن

 

خسته بازار شهر را رفتن

ورسیدن به عمق در به دری

می روی مثل برگ در طوفان

برسی توی خانه ی پدری

 

زل زدن توی آینه هی زل

بزن٬این رگ اگر رگ درد است

دوستهایت چقدر دشمن بود

خنجر از پشت تو کم آوردست

 

بعد این سالها فقط (من) بود

(تو)جدا شد ازین تن خسته

تو رهایی و من اسیر توام

توی یک کادر کوچک بسته

 

در اتاقم فقط من ومن بود

در اتاقی که هیچکس تنهاست

دستهایت کجا کشیده مرا

در اتاقی که آخر دنیاست؟؟

 

غم نشسته به هر چه هست به عشق

مرگ توی اتاق من پیداست

نقطه ی کور هرچه دنیا بود

آخرین نقطه ی جهان اینجاست

 

روی یک مبل راحتی گم شد

که به فکر بدش اجازه دهد

رگ زدن خواب مطمئنی نیست

مرگ باید خودش اجازه دهد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

الان قرار شد بروز کنم به دستور و اصرار دوستان!

اول اینکه:دیگه قرار نیست سه شنبه ها شعر بگیم.اس ام اس بزنیم تهمت بشنویم!

خلاصه ی همه ی این فعل های منفی این میشه که من با همه ی دلتنگی هام دیگه اجرا و اداره ی جلسات سه شنبه ها رو نخواهم داشت!این به خودی خود خبر خوبیه برا دوستانم!

یه کوچولو قرار شده جلسات بصورت خصوصی و با تعداد کمی از شاعران و دوستانی که هنوز میشه دوسشون داشت برگزار شه!(کم .کیف قضیه ی در هیچ وبلاگی درج نخواهد شد)

دوم اینکه:کسانی پشت میزهای ریاست این شهر نشستن که لایق اون پست و مقام نیستند!

این تعداد انگشت شمار نیست حتی با احتساب انگشتهای پا.(راس میگم به مولا)

اینجا تبریز است شهر اولین ها.مسولین محترم وخونسرد شهر که اصلیت هیچ کدومتون تبریزی نیست

                                                  .من با این جک درشت مخالفم.

سوم اینکه:خبر مرگ شاعرهای زود می پیچه!خوب که فکر میکنم باخودم میگم:خوش به حالشون!

چهارم اینکه:دروغگو دشمن خداست!

اگه یادتون باشه توو درس چوپان دروغگو آخرین پاراگراف این بود:

"این سزای کسی است که دروغ می گوید"

اونجا چوپان دروغگو به سزای اعمالش رسید ولی انگار توی این شهر کسانی که دروغ می گن هیچ

وقت به سزای عملشون نمی رسن و هی یه غلطی رو دوباره تکرار میکنن!

پنجم اینکه:رسانه ی ملی ما چه قدر خوب جام جهانی رو پوشش داد و کارشناسی کرد ولی نمیدونم

چرا نمی تونن کاری برای تیم ملی انجام بدن!کاری برای خانواده ها که حداقل دیش های زنگ زده

با رسیور های جلد شده از پشت بو مها و بالکن هامون پایین بیان!شاد هم از خر شیطون!

ششم اینکه:این عوعو سگان شما نیز بگذرد!اما چگونه بگذرد؟؟این خودش حرفه!

این غزل به هیچ کس تقدیم نمی شود!

 

بازی دوباره می شود از ما دوتا شروع

من/عاشق تو/می شوم و تو به من بگو:

 

من با تو هیچ وقت به یکجا نمیرسم

آب من و تو هیچ کجا توی هیچ جو...

 

...می ریزد از نگاه ترم اشکهای داغ

تو/سرد می شود بدنت در خودم فرو..

..غ می خوانم هر شب که مادرم را بغل میکنم و میگوییم

-اینجا چراغ رابطه خاموش است-

من با اشک من با آه به مادرم می گوییم

-دیگر تمام شد-

دیگر تمام شد ولی انگار هیچ وقت

از تو جدا نمی شود این بچه ی ولو

 

از تو کجای خاطره ها می شود جدا؟

توی کدام لحظه ی تحویل سال نو؟

 

می خواهم از خودم بگریزم کجا چطور؟

می خواهم از خودم بزنم در هوای تو!

 

دارم به تو-به عشق خودم-فکر می کنم

اینکه چطور توی دلم رفته ای چطو...

...روی تمام فرضیه هایم نشسته ای

اثبات می شود تن تو توی وایت بُ...

...ردی دل مرا وکسی هم به تو نگفت

حالا که می روی کمی آرامتر برو!

***

پوشانده دود و دم همه ی سقف خانه را

سیگار دود می شود از غصه های تو

 

تنها تو لب به روی لب من گذاشتی

تنها تو عاشق منی انگار ماربورو

 

تنهاییم به درد خیابان نمی خورد

حتی به درد هیچ زنی در پیاده رو

 

حالا فقط به خاطره ها فکر میکنم

حالا به جای خالی تو دل سپردم و...

 

باید دوباره قافیه را زیر رو کنم

باید تمام زندگیم نیز زیر و رو...

من می شوم به خاطره ی مرده ای شبیه

تو می شوی به حادثه ای تلخ تر فرو

 

گشتم و با فروغ ندیدم تو را ولی

دنبال دستهای توام توی شاملو...

میگفت:

"بگذار از ما نشانه ی زندگی همان زباله ای باشد که به کوچه می افکنیم"

حالا تو زنده مانده ای و من زباله ام

که پرت می شوم وسط پارک رو به رو!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |

سلام علیکم جمیعا!

 

حرف اول:

کتاب شعر مرا سوختند و با لبخند

 به قلب مضطربم دشنه ها فرو کردند

 

۱.سیدمهدی موسوی:(پرنده ی کوچولو!نه پرنده بود نه کوچولو)

              سهم من چیست جز سکوت و سکوت         

 «من ِ» خود را به دست من دادن

   هر شب از درد زندگی مرد

   به همین حسّ خوب تن دادن

۲.الهام میزبان:(بردن توله گرگها به مهد کودک)

دلتنگی ام قایم شده پشت سلام ِ من

با گریه هایت پر شده بشقاب شام ِ من

۳.فاطمه اختصاری:(یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها)

عادت که کرده ایم به روز و شبی گـُهی

از دست دادن ِ همه با بی توجّهی

۴.محمدحسینی مقدم:(چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم)

از زندگیت عشق تو را حذف می کنند

یک عکس دل شکسته و یک قاب می دهند

۵.حامد ابراهیم پور:(دروغ های مقدس)

برای کفر پی یک بهانه می گردم

دعا نمی کنم از ترس مستجاب شدن

 ******

*تموم شد*

حرف دوم:

چون به خانه ی دوستان در آیی چشم و دل صیانت بفرما!

جلسه ی شعر خوانی فرهنگی هنری شهرداری تبریز:(با عنایت خاصه ی دوستان)

سه شنبه ی هر هفته از ساعت ۱۶الی ۱۸.

مکان:بوستان خاقانی جنب موزه ی آذربایجان فرهنگسرای خاقانی.

 

حرف سوم:

شکستم و همه گفتند بر نخواهد خاست

شکستم و نشکستم که خان هفتم هست!

می فهمین که؟

 

حرف آخر:(یک غزل-مثنوی قدیمی از من ِ...)

چند روزی که هم مسیر شدیم فکر کردم که مال من شده است

کادوی آن شب valentainyبه تنم خوب پیرهن شده است

چندم ماههای بهمن را چقدر دوست داشتم هر سال...

توپراق اوستنده اوندا یازمیشدیمhappy your birthdayچمن شده است

هیچ از یاد من نخواهد رفت طور دستان ساحرت حالا...

دستهای مرا ببین بانو که پر از انظری و لن شده است

تو که هم ماه و هم پلنگ منی،منزوی،بهمنی،پرنگ منی

حافظ من قدح بدست بیا  جای پایت پر از ختن شده است

نه تو برگشتنی نخواهی بود تن ما یک قدم به طنطنه ماند

تن من بی تنت کنار خودش تن خود را ططن ططن شده است

باز باران اگر ببارد من،زیر باران خراب خواهم شد

زیر باران برای آمدنت وعده ی مستجاب خواهم شد؟

نذرهایم جواب خواهد داد اگر اینجا خدا خدا باشد

نه!خدا که خداست بانوجان اگر اینجا دعادعا باشد!

نه پس از تو کسی نمی داند من چقدر از خودم دلم سیراست

خوب فهمیده ای مرا آری!دل من پیش چشمتان گیر است

کادوی آن شب valentainyبه تنم خوب پیرهن شده بود

بعد تو کاش بودی آن شب که پیرهن بر تنم کفن شده بود!

***

والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط مرتضی طوسی |

این غزل با احترام تقدیم می شود به کسی که بیشتر از همه دوستش داشته باشد!با چند بیتی که

 

 

شهر را ابرها بغل کردند روی یک سیرمیبرند جلو

آخرین روزهای سال سگ است شاعری ایستاده در مترو

 

توی ذهنش هنوز ازبر بود شعرهای پر از سیاست را

به خیالش هنوز باکره است دختر هیز شعرهای کارو

 

در صف مترو بود یک لحظه منصرف شد ازاین همه هیجان

-خواست آرامتر کند اورا یاور دردهاش ماربورو-

 

در خیابان شهر جاری بود شهر شهر گلادیاتورها

توی دستش به جای گرز گران جلد بیگانه بود از کامو

 

سر دروازه ها به رقص آمد در سماعی نگفتنی چرخید

رقص با شیوه های پست مدرن.آذری.بندری.بریک.تانگو

 

داد میزد منم امام شما من چه کم دارم از امام شدن

پاسپورت مرا نگاه کنید بارها رفته ام نوفل لوشاتو

 

خاطراتش دوباره زنده شدند هیچکس باورش نشد اورا

عاشق هرکسی شد آخر کار گفت:از زندگانیم گم شو

 

گفت یکبار عاشقت شده ام بار دوم به التماس افتاد

اولش گفت:من وتو اصلن تو نخ قصه را بگیر وبرو

****

آخر شب نشته ام تنها گوشه یک چهار دیواری

در دلم بل بشوی آدم ها در سرم چرخ میزند مترو

 

 

نامه باید به دست تو برسد یعد یک روز تخس آخر شب

زیر نامه دوباره امضا شد عاشق صادقت پینوکیو.


*Bayraminiz mutlu*

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مرتضی طوسی |