تبليغاتX
طلسم غربتم اینجا شکسته خواهد شد!؟

طلسم غربتم اینجا شکسته خواهد شد!؟

من اینجا مثل خودم وعاشقانه هام سهم جفت چشمهای کسی است مثل خودش مثل هیچکس!

رقص مهتاب توی حوض حیاط.عشق بازی برگها باباد

بیدها لیلیانه در تب و تاب.سروها از جنونشان دلشاد

 

پلکهایم عجیب سنگین شد. خواستم تا همیشه بسته شوند

ناگهان دیدمت که میآیی و دهانم که پر شد از فریاد

 

روبه رو رخ به رخ تورا دیدم.وسوسه از تن تو جاری شد

روی لبهات سرخی گیلاس زیر لب ذکر هرچه بادا باد

 

ناز انگشتهای لاکی تو!روبه روی نگاه خاکی من

مار بازوت گرد گردن من!باز چشمت به چشمهام افتاد

 

حلقه بازوت تنگتر شد و سینه ات را به سینه ام چسباند

ناگزیر از تو بوسه دزدیدم آخرش "ع ش ق"کار دستم داد

***

قلمم هی تپید از هیجان قلبم از انتظار خون شد و

"آیریلیق قورخوسی منی بورودی"وخداحافظ اتفاق افتاد

 

خواستم"مرتضی"بمیرد که توی من مرد دیگری باشد

صورتک داشتم به چهره ولی به همه روی سگ نشان می داد

 

صبح وقتی خروسخوان می شد ماه در حوض خانه جان می کند.

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:51 توسط مرتضی طوسی| |

بو دوورد دووارلاري باخ گور نجه قو جاقلاميشام

هوس ائيي ويرري هريانين دوداقلاميشام

 

سحر اولونجا منه هر گئجه شعيراوخيوب

اوتاق اوتاق دولانيب تكليقي اياقلاميشام

 

دووارلارا نه غزللر كي يازميشام سن سيز

ياغيش ياغيش اوخيوب بير به بير وراقلاميشام

 

دووارلارين ديزي اوستونده ياتميشام چوخ وقت

نه چوخلي وقتلراولوب تللرين داراقلاميشام

***

دووار منه سن اولانماز شعييرلريم قورخور

قئیتمه سن گوره سن هر يرين پيچاقلاميشام

 

دووار سن اولمادي آمما بيري آيري دوست تاپديم

دووارلاري اونودوب توپراقي قوجاقلاميشام

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:17 توسط مرتضی طوسی| |

نشسته است دو زانو کسی شبیه خودش مقابل نفس سرد تیغه گیوتین

ومردم از همه سوـمرگ بر توـمی گویند و مرد روی لبش نقش میزندـآمین!

 

در آسمان دو سه کرکس اسیر شاهینند.هنوز منظره این جدال کم نشده...

که توی صحنه اعدام مرد می بینم اسیر دست کلاغان شده است این شاهین

 

دوباره صحنه اول دو دست بسته مرد.همه لهیب زمانه پر آبله پر درد

که جفت هم شده اند وشبیه اینکه قنوت شبیه اینکه تمام تنش شده آذین

 

وـسر فرود بیاورـفضای میدان را گرفته است به بر این صدای سرد وخشن

که خم شو و سر خود را میان تیغ و بعد...تمام شهر برای تو می شود غمگین

 

رها شده است تنش در فضای بادا باد.کمی سکوت کمی نعره هرچه بادا شد!!

صدای وحشت طفلان ساکت و خاموش!صدای وا شدن لب به ناله و نفرین

 

صدای هق هق این تن تن بدون سر کسی شبیه خودش در فضای این میدان

و خون شتک به تن شهر شوم خواهد زد!ببین که خون بلب آورده است این گیوتین!

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:15 توسط مرتضی طوسی| |

شب شتک زد به روی پنجره ها اشک تاریک آسمانش را

یکنفر!!باغ صبح را شب کشت بعد خشکاند باغبانش را

مرد شب روبه روی پنجره ها اشک را در خودش ورق می زد!

طاقتش طاق و شب سیاه وصبور کارد بوسید استخوانش را

باغ شب آفتاب گلگون بود!در فلق زرد و در شفق خون بود!

مرد ازبسکه سخت مجنون بود!خون بلب بود آسمانش را

شب سنگی به رقص آمده بود!مردغمگین-کدر-گرفته-کبود!

زیر شب چکمه های سرد وسیاه تیره می دید هی جهانش را

گریه ی مرد ورقص هرچه شهاب!زیر این گنبدی که سرب مذاب...

انجماد سیاهه ی مهتاب دربه در کرده کهکشانش را

گریه ورقص توامان شده بود (یک جنون مطنطن مضحک)!

هفتمین باب شاهنامه ی عشق!مرد می خواند داستانش را

اینکه تلفیق عشق و حسرت بود!اینکه تلفیق حسرت و مرگ است!!

هفتمین خوان این معاشقه بود!هیچکس رفته هفت خوانش را؟؟

***

شریانهای سرد در دستش!کدئین های درد در دستش!

آب می خواست تا بنوشد که...لرزه رقصاند استکانش را

بر تنش هی شتک شتک می خورد آفتاب همیشه ی شب کش!

مرد در خواب هفت خوان را رفت!!مرد ترساند قهرمانش را.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:56 توسط مرتضی طوسی| |

من اینجا برای خودم می نویسم!برای تو!برای ....

حرفهای زیادی در سرم بود!حرفهایی که نیازی به گفتن نداشتند!

بعد از کلی کلنجار خواستم جواب کسانی را بدهم که همیشه از ما بهترند

وما همیشه چند قدم از آنها عقبیم.نمیدانم ولی انگار دنیا برای من خیلی کوچک است

یا اینکه برای بعضی ها خیلی بزرگ.یا اینکه ما تا میاییم حرفی بزنیم زود دیر میشود!

شاید (منزوی)زیباتر جواب بدهد.من که به شعرهام مغرور نیستم!

تمام عاشقانه هام فدیه ی شما.کسانی که با وجود...دوستتان دارم.

پس از تو...

دلت چه شد که از آن شور واشتیاق افتاد؟

چه شد که بین من و تو چنین نفاق افتاد؟

زمان به دست توپایان من نوشت آری

مسیر واقعه اینبارازاین سیاق افتاد

دو رود خانه ی عشق من وتو شط شده بود

ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد

خلاف منطق معمول عشق بود انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد

جهان برای همیشه سیاه بر تن کرد

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد

شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد

خزان به لطف تو چشم وچراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل(اتفاق)افتاد

پس از تو جفت سرشتی وسرنوشتی من!

غریبواره ی تو تا همیشه تاق افتاد

تو فصل مشترک عشق وشعر من بودی

که با جدایی توبینشان طلاق افتاد

(هوای تازه)تو بودی نفس تو وبی تو

دوباره برسرم آوار اختناق افتاد

به باور دل ناباورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:7 توسط مرتضی طوسی| |

دردی میان سینه ی ما جان گرفته است

کفریست رنگ و رویی از ایمان گرفته است

شمشیر و نان معاوضه اش اشتباه بود

اصلا گناه بود-برادر گناه بود!

چون "جنگ وصلح" "شازده هامان"دروغ بود

قران روی نیزه مسلمان دروغ بود

حالا که وقت بارش باران نبود!بود؟

قبل از خدا که رد خدایان نبود!بود؟

در زیر چتر حضرت باران نشسته ایم

ما سالهاست بر سر این خوان نشسته ایم

عصیان گرفت جان چو خدا دید آمدیم...

مهمان شدیم ومنتظر نان نشسته ایم

نانپاره سهم ما شد ونام حبیب رفت!

از پا به دست حیله و عصیان نشسته ایم

حالا که سالهاست زمین غرق تشنگی است

حالا که  منتظر پی باران نشسته ایم

احساس می کنیم گناهی صغیره بود

احساس می کنیم مسلمان نشسته ایم

احساس می کنیم که پیغمبر خودیم

با عمر نوح و گنج سلیمان نشسته ایم

ما همنشین حضرت معشوق بوده ایم

حالا ببین که با خود شیطان نشسته ایم

نه نه دروغ بود برادر دروغ بود!

چونان که توبه در دم آخر دروغ بود

آری هنوز توبه ماها نصوح نیست

چون سجده ها هنوز چنان با شکوه نیست

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

اصلا نگو که نام و نشان حبیب نیست

ما مانده ایم از که بپرسیم دوست کو؟

درمانده ایم از که بپرسیم دوست کو!

باران ببار بر سر من مهربان ببار

خشکیده روی دست ببین نانمان ببار

نانپاره سهم ما شد نام حبیب نیز...

دردی که بود کشت مرا و طبیب نیز!

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:44 توسط مرتضی طوسی| |

همین که بغض گلویم شکست بعد از تو

هر آنچه ساختم از هم گسست بعد از تو

بهار بانوی اشعار گرم تابستان....

خزان رسید وبه جانم نشست بعد از تو

فقط تو خوب تو زیبا تو پاک ومعصومی

تمام هر چه که دیدم بد است بعد از تو

به من چشاند که زهر است طعم بی تو شدن!

زمانه این کس ناکس پرست بعد از تو

***

شبی سیاه.خیال تو.کاغذ و...اما

نه بغض حنجره ام هم شکست بعد از تو

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:26 توسط مرتضی طوسی| |

گیچیب باهارلی گونوم شخته یول سالیب جانیما

تک اولماق آیه سینی یازدیریبدی قرآنیما

نه بیر نفر گلنیم وار!نه بیر نفر گئده نیم!

بیر اللهیم قالیری هر گجه گلیر یانیما

بو فالچیلار بوله بولمور ناواردی فنجاندا

بو قهوه لر ایله بیل غم قاتیشدیرب قانیما

نه سن غمیم ده یانیبسان!نه اوزگه لر!نه اوزوم!

اینانمیرام یئر اولا کیمسه ده بو فنجانیما

***

بو دوت دووارلارا هر کیم گلیر سنین کیمی دی...

اوطاق آدی قوویا بولمور بو غملی زندانیما

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:37 توسط مرتضی طوسی| |

کسی دچار هراس ودچار دلهره بود

کسی که محو تماشای ماه وپنجره بود

وماه صورت خودرا به پنجره چسباند

ومرد غرق شب ومستطیل ودایره بود

نشسته بود خودش بیدل وکمی شاعر

ولاشه ی دو.سه سیگار توی منظره بود

تمام حرف دلش را غزل غزل رقصید

هنوز توی دلش چند بیت باکره بود

نشسته بود خودش پیش نیمی از تن خویش

ونیم دیگرش انگار پیش شاعره بود

زنی شبیه به جادو شبیه معجزه؟؟نه...

عصای معجزه اینبار دست ساحره بود

شب از کنار دوتا پنجره دوباره گذشت

وماه در سر یک کوه روی سرسره بود 

همین که مشعل خورشید رو به شب رقصید

و  سیب نقره ای ماه عازم دره بود

کسی شبیه من از نیم دیگرش پرسید؟

شب گذشته پر از هول وترس و دلهره بود؟/

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:49 توسط مرتضی طوسی| |

ماه

بالی سر آبادیست

اهل آبادی در خواب

روی این مهتابی خشت غربت می بویم.

تنهایم!

ماه بالای سر تنهایی است!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:58 توسط مرتضی طوسی| |